تبليغاتX
خانه دوست کجاست؟

خانه دوست کجاست؟

از سایه هایم پی به وجود آفتاب بردم

و از خودم پی به بودنت

ای همراه هرگز ندیده ام

ای مهربان ترین مهربانان

                                 (غریبه)    

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 0:26 توسط آرمین |


ای وای اگر این ناله آهی شود و گیرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 8:3 توسط آرمین |


خانه دلتنگ غروبی خفه بود                                                        

مثل امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پر شد

من به خود گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت.

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد.

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم در راهم

که بیایند عزیزانم آه!

                                      ه.ا سایه

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 23:12 توسط آرمین |


همچو من دیوانه وار

بوته نیلوفر باغچه

خود را بر تنه درخت سرشار از پاییز چسبانده است

برگ های سبز دلش را

آرام بی خیال کرخت

به دست باد سرد پاییزی می سپارد

که شاید در سرمای بی رحمش

آرام گیرد آرام

نیلوفر خسته از خاک

                              (غریبه)

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 7:47 توسط آرمین |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 2:53 توسط آرمین |


رویایی را گم کرده ام

در یک جنگل دور

بر فراز ابر ها

در دامنه یک کوه

رویایی هایم را گم کرده ام

زیر قطرات ریز باران

بالای بام بلند تنهایی

..

باز خواهم گشت

لمس خواهم کرد

نفس خواهم کشید

رویا هایم را باز می یابم

                              (غریبه)

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 22:10 توسط آرمین |


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 0:26 توسط آرمین |


باید آموخت

دیگربار و دیگربار

دوست داشتن را

و پذیرفت

گرمی احساس معصومانه ی

فرشته ای تنها را

باید آموخت که تا زنده ایم

زندگی کنیم

                      (غریبه)

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 21:4 توسط آرمین |


شب

صدای جیرجیرک

حوض لاجوردی

گلدان شمعدانی

ماهی های قرمز

پنجره های مشبک

بوی خاک نم زده

بوته یاس

خوشبختی دور نیست

                           (غریبه)

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 5:49 توسط آرمین |


احساس گل کرده بود

و هنوز فصل

فصل پاییزی عشقمان نبود

و هنوز زمانه

زمانه نبود

احساس گل کرده بود

با سادگی

با معصومیت

و هیچ کدام از گلبرگ های سوخته امروزش

سرمای حقیقت را باور نداشت

                                              (غریبه)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 22:47 توسط آرمین |


چرا گل را می چینند؟

تصاحب چرا؟

چرا مردم زمانه من

باور نکردند

عشق

 فدا کردن و فدا شدن است

تصاحب کردنی نیست

و چرا هیچ رهگذری

در کنار گلی

پایبند به خاکی سیاه ننشست

و بوی گل نگرفت؟

چرا هیچ رهگذری نخواست گل شود؟

                

                                             (غریبه)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 22:46 توسط آرمین |


خوشبختی

طعم گس سیب کالی است

که دست تومی چیند روزی

خوشبختی

رسیدن به باوریست

که دوباره می شود

خوشبختی

مجال تماشای طلوع خورشید است

بر ساحل دریایی که

 شاهد ما شدن ماخواهد بود

حجم این خوشبختی

در گرمای ظهر تابستان

بیش از آنست

که در باور این فصل بگنجد!

                                      (غریبه)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 11:42 توسط آرمین |


نبض مهتاب را گرفتم

تب داشت

کمتر نگاهش کن

تاب ندارد

                 (غریبه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 19:54 توسط آرمین |


از فراغ که بگذریم

لاله های آبی برکه تنهایی کنار میرود

و ژرفی آن نمایان میشود

غم فراغت زیبا بود

اگر باوری را نکشته بودی

و احساسی را

ای همیشه هرگز نبوده ام

ای عشق مرده

                       (غریبه)

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 22:21 توسط آرمین |


سلام.چند وقت پیش چشمم به جمال دوست عزیزی روشن شد که مدتی بود ندیده بودمشون.من از دیدن دوستانم گرم می شوم .گرمی که شاید بتوان حس کرد در سوت و کور سرد تنهایی من چقدر خو شایند است.یاد گرفتم احساساتم را پنهان نکنم و این را دوست دارم.بحث نیمه پر و خالی لیوان های نبوده بود.بحث جدال عقل و دل.بحث همیشگی....و جمله ای که "به اندازه یک ابر دلم "گرفت:" شاید این آخرین بار باشد شما را می بینم".زیرکانه یا معصومانه.نمیدانم. اینجاست که شعر مارگوت بیکل با ترجمه بی نظیر شاملو بار ها بر زبان جاری می شود"بیا جبران محبت های نا کرده کنیم...". فکر می کنم تمام قید و بند های مزخرف عاطفی ام را از دست داده ام.خوب یا بدش را نمی دانم.

ویاد جمله ای از سهراب افتادم:"من اناری را می کنم دانه به دل می گویم:خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود..."

یکبار مطلبی درباره خوشبختی نوشتم و بعضی دوستان لطف کردند و نظر هم گذاشتند.می خواهم دوباره از خوشبختی بگویم.از نظر خودم.هر چند نظر شما هم محترم است و دوست دارم از آن آگاه بشم.به نظر من خوشبختی یعنی آرامش.تمام تلاش های انسان در زندگی در این دنیای مادی برای رسیدن به آرامش است.چه روحی و چه جسمی.هر چند که ممکن است ما برای رسیدن به این آرامش راه های اشتباه زیادی انتخاب کنیم که همان آرامش نسبی اولیه را از ما بگیرد.فکر میکنید چرا اکثر آدم ها اینقدر به مادیات و پول اهمیت میدهند؟همه این میل ناشی از رذائل اخلاقی آن ها نیست . خیلی از افراد در عمق فطرت خود فقط به دنبال آرامشند ولی یک اشتباه همه گیر را میکنند. راه رسیدن به آرامش را اشتباه می روند.ماهیت زندگی مادی با آرامش مطلق در تضاد است.بعد مادی ما از اتم هایی تشکیل شده که آن هم از الکترون و نوترون و پروتون که آن ها هم از کوارک....و تمامی این اجزاء با سرعت بسیار بالا در حال حرکتند.اگر برای لحظه ای این اجزاء از حرکت با یستند دیگر ماده از بین می رود.میل جهان مادی و ماده به عدم آرامش و عدم سکون است.ولی انسان تمام مادی نیست.جزء دیگری دارد که هر چه دوست دارید اسمش را بگذارید.و آن جزء ماهیتا آرام است.می توان گفت جزء الهی انسان که در هر انسانی که بیشتر باشد او آرام تر است و به نظر من خوشبخت تر.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 22:34 توسط آرمین |


شب های تابستان

شب های فراغت های محض کودکی

شب های هوس های کور

شب های خواب های ژرف

خواب یک عالمه اسباب بازی

خواب پرواز با بادبادک

خواب چشمان قشنگ همبازی

شب های تابستان

هنوز بوی گل رازقی

بوی خوشبختی های دیروز را می دهد

                                                     (غریبه)

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 17:40 توسط آرمین |


می توان سال ها دور از هم

به مدت یک عمر

به سال زمینی

با تمام سردی فاصله ها

با تمام بی خبری

با یادی خاطره ای خیالی

زنده شد نفس کشید مست شد

وقتی که هنوز مجال باشد

تا بتوان تصور کرد فکر کرد آرزو کرد

برای لحظه ای شاید

شاید ......

از سوز و سرمای تلخ حقیقت که بگذریم

برشعله بی جان خیال تو

دستان سرد وخالی زندگی ناچیزم می شود گرم هنوز

نازنینم

                                               (غریبه)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 20:1 توسط آرمین |


بهار

همهمه پرندگان

طعنه های درختان...

شاخه های خشک اقاقیای روبروی اتاقت و من

هر دو یک چیز را از دست دادیم

نگاهت را

                                             (غریبه)

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:37 توسط آرمین |


آیا چند روز دیگر در کتاب ها من و تو را مسخره نمی کنند؟

آیا نمی نویسند در گذشته بیماری وجود داشت که فرد مبتلا بر خلاف تمام منطق های دنیا خود را فدای دیگری میکرده است؟.

آیا همین فردا کودکان در کوچه با دست های کوچک معصوم خود به من سنگ نمی زنند که تو دیوانه ای؟

کاش فردا بود

ترس از فردا نیست

من جای سنگ های دیروز و امروز را بر تنم بر روحم می بینم

من در شب های دراز تنهایی خود این یادگار ها را حس میکنم نوازش میکنم به خاطر می سپارم زنده نگاه می دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 6:39 توسط آرمین |


امشب شبی بود. در طی چند وقت گذشته هیچ وقت اینقدر به هم نریخته بودم.همیشه فکر می کردم از اوضاع و احوال روزمره خود نوشتن مال دفترچه خاطرات روزانه است. ولی چه می شه کرد امشب لبریز شدم از احساسات نا خوشایند.امشب من رو دوست ندیده ای نشناخته به گناهی متهم کرد که بابت انجام ندادنش شاید بهای گزافی پرداخته ام. بهایی به اندازه جونیم.تا حالا شده متهم بشید ولی اجازه دفاع نداشته باشین.تا حالا شده بر حرفتون خودتون و اعتقاداتون نشناخته خط بزنن؟ احساس بی نهایت بدی داره

 چون می دونم که خیلی چیز ها رو نمی دونه چون می دونم که نمی تونه جای من باشه چون می دونم که چه احساسی داره و در یک کلام چون مثل خود من ساده است از دستش دلخور نیستم.دلخوری من از خودمه که چرا طوری رفتار کردم که این قضاوت در موردم بشه.از خدا ممنونم که با این بندش چند تا فحش بارمون کرد.به قول عزیزی هر وقت از کسی فحشی شنیدی ببین چه کار کردی که لایق فحش شنیدن شدی و خدا یکی رو فرستاده بهت...

امشب بار ها و بارها یک بیت از حافظ رو زمزمه کردم

از دل تنگ گنه کار بر آرم آهی           

                                          کاتش اندر گه آدم و حوا بزند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 17:31 توسط آرمین |


تعبیر سرخی انار را به من بگو

نمی دانم نمی دانم

می خواهم من از زبان تو بشنوم....

                                               (غریبه)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 20:28 توسط آرمین |


چند هفته قبل مطلبی  درباره خوشبختی نوشتم و شما دوستان رو به زحمت انداختم.اعم از اون هایی که لطف کردند و نظر دادند و اون هایی که خوندند و گذاشتند و گذشتند.

ولی دوستان به نظر من خوشبختی چیزهایی است که هر کدوم از ما داریم و قدرش رو نمی دونیم.خوشبختی اون چشم هایی بود که باهاش این نوشته رو خوندیم و قدر چشمامون رو ندونستیم.خوشبختی نه در گذشته بود و نه در آینده هست.خوشبختی مال امروزه اگر بدونیم که خوشبختیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 21:40 توسط آرمین |


به نام حضرت دوست

(شاید از تو می نویسم.تو که می دانم هرگز این خطوط را نمی خوانی. تو که خواب نمی بینی... )

خوشبختی چیست؟آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید؟

تعریف هر فردی از خوشبختی متفاوت است.حتی آنچه که افراد بیان می کنند با آنچه که می خواهند تفاوت دارد.و این روزها خیلی از افراد نمی دانند واقعا  چه می خواهند.حاصل این دیدگاه چیست؟ جز اینکه در تمام طول عمر فرد چیزهایی را که اغلب اهداف چندان متعالی نیست در نظر بگیرد و با رسیدن به هر کدام در افق خواسته هایش قله دیگری نمایان شود؟ یا هدفی چندان بزرگ را در نظر بگیرد و با علم به نرسیدن به آن زندگی کند و حسرت  بخورد ؟ چه عمرها که اینگونه گذشته و می گذرد.هرچند در مورد دوم اگر هدف انسانی و در مسیر آرمان ها و عقاید فرد باشد حکایت دیگریست.

گاه فکر می کنم کاش می شد لحظه هایی را در زندگی جاوید کرد.کاش می شد بوی گل های یاس را برای همیشه های خود محبوس کرد...کاش میشد بازگشت.کاش می شد بازگشت یکباره ها را تکرار کرد.کاش

می شد بازگشت و هرگز ها را ممکن کرد.

حسرت نخوریم.ولی آرزو کنیم.انسان بی آرزو مرده است مرده.

صمیمانه تر بپرسم.چقدر خوشبختید؟ چه زمان یا زمان هایی در زندگی حس خوشبختی به شما دست داد؟

و سوال مهم تر:چگونه میشود همیشه این احساس را داشت؟

دوست دیده و ندیده ام لطفا اگر زحمت خواندن این چند سطر را کشیدی بیاندیشید و از نظر خودتون در مورد این سوال ها من رو آگاه کنید.ممنونم

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 22:45 توسط آرمین |


باغ سایه ها

با پلک های بسته رویا گریستم

در آبی نگاه تو دریا گریستم

با یک قصیده اشک تمامی خویش را

چون ابر قطره قطره سراپا گریستم

شب مانده بود و من و چه ناباوریم ما

باور نمیکنی چه شب ها گریستم

من در کلاس شعر شعور شما شبی

از درس آب تا الف و با گریستم

در باغ سایه های من ای ماهتاب من

من سایه به سایه تا به ثریا گریستم

دل مانده بود و من که تو را می شناختم

فکر و خیال کردم و تنها گریستم

                                             (استاد محمدخانی)

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 8:8 توسط آرمین |


دست هایم را بر شانه می فشارم

و هیچ هرگز نبوده ام را در آغوش می گیرم

حس می کنم

حجم تنهایی" خود را"

زیاد نیست!

شاید شاید به اندازه فاصله دو دست

کدام دو دست؟

نمی دانم...

کشمکش خسته فکر و پلک

لغزیدن بی اختیار در یک رویا

 و باز هم دیدن فردای دور و نزدیک

                                                     (غریبه)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 20:36 توسط آرمین |


در کوچه هم چنان
 جنگ بزرگ باد و مباد است
بحث بلند بود و نمود است
 بر بوم سرخ فام خیابان
 گل گل شکوفه های آتش و دود است
 در باغ های ساده سهراب
اما
 در دره های پر مه و مهتاب و برگ و باد
 رشد بهار نیمه تمام است
 با آن که در کویر سرایش ز هیچ سوی
 حتی سراب نیست
 کوچکترین صدا
 از پای آب نیست
اما
 در قاب هم به سینه دیوار روبه رو
قد می کشد هنوز
 آن گوشه گیر لاله خردش کنار سنگ
مرغی شبی به صخره نشست و غریب خواند
 پروانه ای ز دشت گذر کرد و دشت ماند
او شعر می نگاشت
او رنگ می سرود
خاموش و ای دریغ
با هیچ کس نگفت که چشم انتظار کیست
در رهگذار باد نگهبان لاله بود

                                         (سیاوش کسرایی)

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 2:18 توسط آرمین |


 

حرفی بزن

 نه حرفی که بر دانایی اندکم بیافزاید

حرفی از نوع غفلت

کلامی به رنگ نا آگاهی

از صراحت واقعیت خسته

تشنه حرفی خلسه آلودم

حرفی به رنگ غفلت یک خواب شیرین کودکانه

تو این صدا را خوب می شناسی

هنوز در ذهنم ردپای کمرنگش پیداست

بیا و با صدای خود

 این حرف را در گوشم نجوا کن

بیا و به یادم بیاور

 لحظه های قشنگ نبوده ام را

بیا و با صدای اکسیری خود

خوابم کن

ای همیشه های نبوده ام

                              (غریبه)

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 0:47 توسط آرمین |


بلبلی شیفته میگفت به گل
که: جمال تو چراغ چمن است
گفت: امروز که زیبا و خوشم
رخ من شاهد هر انجمن است
چون که فردا شد و پژمرده شدم
کیست آنکس که هوا خواه من است؟
به تن، این پیرهن دلکش من
چو گه شام بیایی، کفن است
حرف امروز چه گویی؟ فرداست
که تو را بر گل دیگر وطن است
همه جا بوی خوش و روی نکوست
همه جا سرو و گل و یاسمن است
عشق آن است که در دل گنجد
سخن است آنکه همی بر دهن است
بهر معشوقه بمیرد عاشق
کارباید، سخن است این، سخن است
می شناسیم حقیقت ز مجاز
چون تو بسیار در این نارون است

(پروین اعتصامی)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 8:5 توسط آرمین |


این روز ها روز های کلنجار بود.اومدم چهار کلمه حرف بزنم دیدم ایام عید رو با حرف های پاییزی خودم به کامتون تلخ نکنم.تصمیم گرفتم سبز بشم.سبز باشم.ترکیبی از زرد مثل پاییز و قرمز مثل گل سرخ.از انتها و ابتدای هر عشق.و سبز این ابتدا و انتها را با هم دارد.

راستش کم میگید.کم هستید.گله ای نیست.امیدوارم این کم بودن با من باشه. امیدوارم با خودتون با دیگران کم نباشید.امیدوارم هنوز دل هاتون بتونه بلرزه.بتونین گریه کنین بخندین.گریه واقعی خنده از ته دل.امیدوارم مثل من سنگ نشین حتی اگر شکستین.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 5:36 توسط آرمین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

میم ...مثل فریماه...
سهراب سپهری
OTEB
كدوي قلقله زن
قلندروار
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin